لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
منجم باشی
(~.) [ ع - فا. ] (اِمر.) رییس منجمان.
منجمد
(مُ جَ مِ) [ ع. ] (اِفا.) فسرده، یخ بسته، یخ زده.
منجنیق
(مَ جَ) [ معر. ] (اِ.) آلتی که در جنگهای قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلولههای آتش مورد استفاده قرار میگرفت. ج. مناجیق.
منجنیک
(مَ جَ) (اِ.) نک منجنیق.
منجوق
(مَ یا مُ) (اِ.)
۱- گویهای ریز شیشهای که به لباسهای زنانه میدوزند.
۲- ماهچه عَلَم، آنچه که بر سر علم و رایت نصب کنند.
۳- چتر، سایبان.
منجک
(مَ جَ) (اِ.) نوعی شعبده که عبارت است از بیرون جهانیدن پارههای آهن و سنگ ریزه از کاسه آب یا قلم از دوات.
منجی
(مُ جا) [ ع. ] (اِ.) پناه، جای نجات.
منجی
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) نجات دهنده، رهایی - دهنده.
منحت
(مِ حَ) [ ع. منحه ] (اِ.) بخشش، عطا.
منحدر
(مُ حَ دِ) [ ع. ] (اِفا.) فرودآینده.
منحرف
(مُ حَ رِ) [ ع. ] (اِفا.) کج شده، به راه کج رونده.
منحسم
(مُ حَ س) [ ع. ] (اِفا.) بریده شونده.
منحصر
(مُ حَ ص) [ ع. ] (اِمف.) انحصار یافته، محدود و محصور شده.
منحط
(مُ حَ طّ) [ ع. ]
۱- (ص.) انحطاط یابنده، پست شونده.
۲- (ص.) پست، پایین.
منحل
(مُ حَ لّ) [ ع. ] (ص.)
۱- حل شده.
۲- در فارسی برچیده شده، نیست شده.
منحنی
(مُ حَ) [ ع. ] (اِفا.) کج، خمیده. ؛خط ~ خطی است که نه راست باشد نه شکسته.
منحوت
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) تراشیده شده، نجاری شده.
منحور
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) گلو بریده، نحر کرده شده.
منحوس
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) شوم، بدیمن.
منحول
(مَ) [ ع. ] (اِ مف.) سخن یا شعری که از دیگری باشد و به خود نسبت دهند.