لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
موقوت
(مَ یا مُ) [ ع. ] (اِ.) وقت معین شده، هنگام مقرر.
موقود
(مَ یا مُ) [ ع. ] (اِمف.) افروخته شده.
موقوص
(مَ یا مُ) [ ع. ] (اِمف. ص.)
۱- گردن کوتاه.
۲- در علم عروض: وقص آن است که دوم فاصله را بیفکنند «مفاعلن» ماند و «مفاعلن» چون از «متفاعلن» منشعب باشد، آن را موقوص خوانند یعنی گردن کوتاه و چون از ...
موقوف
(مُ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- بازداشته شده.
۲- ملکی که در راه خدا وقف شده.
۳- تعطیل شده.
۴- معلق.
موقوفات
(مُ) [ ع. ] (اِ.) جِ موقوفه.
موقوفه
(مُ فَ) [ ع. موقوفه ] (اِ.) ملکی که درآمد آن برای کارهای عام المنفعه یا اموری که واقف تعیین کرده اختصاص داده شده.
مول
(اِ.) درنگ، تأخیر.
مول
(اِ.)۱ - معشوق، فاسق.
۲- فرزند نامشروع.
مولا
(مُ) [ ع. مولی ] (اِ.) نک مولی.
مولا
(ص فا.) مولنده، درنگ کننده.
مولا
(ص.) (عا.) آب زیرکاه و کم حرف و دانا و زیرک و رند و ناقلا و فهمیده.
مولامول
(اِ.) تأخیر و درنگ پی درپی.
مولتی میلیاردر
(دِ) [ از انگ. ] (اِ.) بسیار پول - دار.
مولتی ویتامین
[ فر. ] (اِ.) دارویی که چندین ویتامین ضروری را در خود دارد (پزشکی).
مولد
(مُ لِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- زادگاه.
۲- هنگام زادن. ج. موالد.
مولد
(مُ وَ لِّ) [ ع. ] (اِفا.) تولید کننده، زاینده.
مولد
(مُ وَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- تولید شده، زاییده.
۲- پدید آورده.
۳- شخص عجمی که در عرب پرورش یافته.
۴- کلام ساخته و بر بافته.
۵- لغت عجمی که عرب در کلام استعمال کند.
۶- لغتی که قدمت استعمال ندارد، مستحدث. ج. (برای ...
مولش
(لِ) (اِمص.) درنگ، تأخیر.
مولع
(لِ) [ ع. ] (اِفا.) حریص، آزمند.
مولم
(لِ) [ ع. مؤلم ] (اِفا.) غم انگیز، دردناک.