لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
نسر واقع
(~. قِ) [ ع. ] (اِمر.)یکی از ستارههای قدر اول صورت فلکی چنگ رومی (شلیاق).
نسرین
(نَ) (اِ.) گلی سفید رنگ و خوشبو با برگهای کوچک و انبوه، مشکین بوی هم گویند.
نسق
(نَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- نظم دادن، مرتب کردن.
۲- به رشته نظم کشیدن.
نسق
(نَ سَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- نظم و ترتیب.
۲- رسم و روش.
نسق چی
(~.) [ ع - تر. ] (اِمر.) نظم دهنده، ناظم.
نسق کردن
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- تنبیه کردن.
۲- ترساندن.
نسل
(نَ) [ ع. ] (اِ.) نژاد، فرزند، دودمان. ج. انسال.
نسمه
(نَ مِ یا مَ) [ ع. نسمه ] (اِ.)
۱- دم، نفس.
۲- روح، روان.
۳- انسان.
۴- بنده، عبد. ج. نسم، نسمات.
نسناس
(نَ یا نِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- جانوری افسانهای شبیه به انسان که هیکلی ترسناک دارد.
۲- غول.
۳- (عا.) آدم بدهیبت و بدجنس.
۴- میمون آدم نما.
نسو
(نَ یا نِ) (ص.) چیز نرم، لطیف و هموار.
نسوار
(نِ) (اِ.) ناس، برگ خشک از نوع تنباکو که آن را نرم میکوبند و با اندکی آهک مخلوط کرده در جلو دهان میان لب و دندان میریزند.
نسوان
(نِ) [ ع. ] (اِ.) زنان.
نسود
(نَ) (ص.) نرم و ساده.
نسوده
(نَ دِ) (ص مف.) هموار و لغزنده.
نسپاس
(نَ) (ص.) ناسپاس، ناشکر.
نسپه
(نِ پَ یا پِ) (اِ.) هر چینه و رده از دیوار گلین که روی هم چینند.
نسک
(نَ) (اِ.) = نرسنک. نرسک:
۱- عدس.
۲- خارخسک.
نسک
(~.) (اِ.) هر بخش از بیست و یک بخش اوستا که به منزله فصل و باب است.
نسک
(نُ یا نَ یا نِ) [ ع. ] (مص ل.) عبادت کردن.
نسکبا
(نَ) (اِ.) آش عدس.