لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
پیغمبر
(پِ غَ بَ) (ص فا.) نک پیامبر.
پیغوله
(پِ لِ) (اِ.) کنج و گوشه، دور از مردم، گوشه خانه. بیغوله، پیغله و بیغله نیز گویند.
پیفه
(فِ) (اِ.) چوب پوسیده که به جای آتشگیره به کار ببرند؛ پد، پود.
پیل
(اِ.)
۱- فیل.
۲- یکی از مهرههای شطرنج به شکل فیل.
پیل
[ فر. ] (اِ.) دستگاهی که نیروی حاصل از فعل و انفعالات شیمیایی را به صورت الکتریسته جاری درمی آورد.
پیل افکن
(اَ کَ) (ص فا.) کنایه از: مرد نیرومند و شجاع.
پیل افکندن
(اَ کَ دَ) (مص م.)
۱- کنایه از: عاجز کردن.
۲- ترک غرور کردن.
پیل اوژن
(اُ ژَ) (ص فا.) پیل افکن، پیل کش.
پیل بار
(اِمر.) پیلوار، آن مقدار که بر پشت پیل حمل شود.
پیل سم
(سُ) (ص مر.)۱ - سم ستبر و درشت و محکم.
۲- اسبی که سمهای بزرگ و ستبر دارد.
پیل عماری
(لِ عِ) (اِمر.)
۱- پیلی که با آن کجاوه را حمل کنند،
۲- کنایه از: رام و مطیع.
پیل مرغ
(مُ) (اِمر.) بوقلمون.
پیل پا
(اِمر.) قدح بزرگ شرابخوری.
پیل پیلی خوردن
(خُ دَ) (مص ل.) تلوتلو خوردن در راه رفتن، به چپ و راست مایل شدن.
پیلبان
(ص مر.) = فیلبان: آن که از پیل مراقبت کند، نگهبان فیل.
پیلتن
(تَ) (ص مر.) عظیم الجثه، زورمند.
پیلسته
(لَ تِ) (اِمر.)
۱- استخوان فیل، عاج.
۲- انگشت دست و ساعد که مانند عاج سفید است.
پیله
(لِ) (اِ.)
۱- محفظهای که کرم ابریشم و بعضی حشرات دیگر با لعاب دهان خود، دور خود درست میکنند و پس از طی کردن دوره د گردیسی و بالغ شدن، از آن خارج میشوند.
پیله
(~.)(اِ.)
۱- چرک و ورم کردن پای دندان، آبسه.
۲- جوش مانندی که در پلک چشم بوجود میآید.
پیله
(~.) (اِ.) (عا.) کینه، عداوت.