لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
باسط
(س ِ) [ ع. ] (اِفا.) گستراننده، فراخی دهنده.
باسق
(س ِ) [ ع. ] (ص.) بلند، دراز.
باسلق
(لُ) (اِ.) نوعی شیرینی که با نشاسته و شکر و مغز گردو به شکل لوله درست میکنند و به نخ میکشند.
باسمه
(مِ) [ تر. ] (اِ.)
۱- چاپ روی پارچه.
۲- عکس چاپ شده.
باسمه ای
(مِ) [ تر - فا. ] (ص.)
۱- چاپی.
۲- کنایه از: ساختگی، قلابی.
باسمه تعالی
(بِ مِ هی تَ لا) [ ع. ] (شب جم.) به نام خدا که والاست.
باسور
[ ع. ] (اِ.) نوعی از بیماری مقعد و بینی ؛ ج. بواسیر (مفرد کم استعمال است.)
باسک
(سُ) (اِ.) خمیازه، دهن دره.
باسکول
[ فر. ] (اِ.) دستگاهی است برای اندازه گیری وزنهای سنگین تجاری، قپان.
باسیل
[ فر. ] (اِ.) باکتری دراز اندام و کشیده.
باشامه
(مِ) (اِ.) روسری زنان، چارقد.
باشتین
(اِ.) میوه، میوه درخت.
باشرف
(شَ رَ) [ فا - ع. ] (ص مر.) شرافتمند، شریف، بزرگوار. مق. بی شرف.
باشلق
(لُ) [ تر. ] (اِ)
۱- کلاه.
۲- مجازاً به معنی مهریه.
باشلیق
[ تر. ] (ص مر. اِمر.) سردار، سالار.
باشه
(ش ِ) (اِ.) یکی از پرندگان شکاری کوچکتر از باز، با چشمانی زرد رنگ، که رنگ پشتش خاکستری تیره و شکمش سفید با لکههای حنایی است. قرقی، قوش.
باشکوه
(شُ) (ص مر.) باعظمت، باابهت.
باشگاه
(اِمر.) کلوپ، جایی برای ورزش و تفریح.
باشی
[ تر. ] (ص. اِ.) سرور، رئیس، سردسته، سردار.
باصر
(ص ِ) (اِفا. ص.) بیننده، بینا.