لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
برش
(بُ) [ روس. ] (اِ.) خوراک آبداری از گوشت، کلم، چغندر و احیاناً هویج. نوعی سوپ روسی.
برش کار
(بُ رِ) (ص. اِ.) کسی که کارش بریدن قطعههای مصالح اعم از پارچه، آهن، نایلون و همانند آن در اندازههای مناسب برای تولیدیها باشد.
برشتن
(بِ رِ تَ) [ په. ] (مص م.)
۱- بریان کردن.
۲- پختن.
برشته
(بِ رِ تِ) (ص مف.)
۱- بریان شده.
۲- تف داده، بو داده.
۳- پخته.
برشتوک
(بِ رِ) (اِ.) نوعی شیرینی که از آرد سرخ شده، روغن، شکر و بعضی مواد دیگر تهیه میشود.
برشدن
(بَ. شُ دَ) (مص ل.) بالا رفتن.
برشده
(~. شُ دِ) (ص مف.) بالا رفته، بلند شده.
برشمردن
(~. ش ِ مُ دَ) (مص م.)
۱- شماره کردن، حساب کردن.
۲- صدا زدن، مخاطب قرار دادن.
برشکستن
(بَ. ش ِ کَ تَ)
۱- (مص ل.) دوری کردن، روی برتافتن.
۲- (مص م.) شمردن، حساب کردن.
برشکفتن
(~. ش ِ کُ تَ) (مص ل.) کنایه از: شادمان شدن، به هیجان آمدن.
برص
(بَ رَ) [ ع. ] (اِ.) پیسی، پیسگی، کک و سفیدی که در بدن ظاهر شود.
برصاء
(بَ) [ ع. ] (ص.) مؤنث ابرص ؛ زنی که به بیماری پیسی دچار باشد.
برطرف
(بَ طَ رَ) [ فا - ع. ] (ص.) از میان رفته، ناپدید شده.
برعمیاء
(بَ عَ) [ فا - ع. ] (ق مر.) کورکورانه.
برعکس
(بَ عَ) [ فا - ع. ] (ق مر.) برخلاف، به عکس آن چه گفته شد.
برغ
(بَ) (اِ.) بندی باشد که از چوب و خاشاک و خاک و گل در برابر آب ببندند، سد، برغاب. ورغ و وارغ نیز گویند.
برغست
(بَ غَ) (اِ.) گیاهی است خودرو و بیابانی با گلهای ریز و سفید مانند اسفناج که در پختن بعضی از خوراکها بکار میرود. ورغست، بلغست، پژند و مچه و هنجمک هم گویند.
برغلانیدن
(بَ غَ دَ) (مص م.) = ورغلانیدن: برانگیختن، تحریض کردن.
برغمان
(بَ غَ) (اِ.) مار بزرگ، اژدها.
برغندان
(بَ غَ) (اِ.)
۱- جشن و مهمانی که در روزهای آخر ماه شعبان برپا کنند.
۲- شرابی که در روزهای آخر ماه شعبان میخوردند و تا اول شوال از نوشیدن آن پرهیز میکردند.