لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بساویده
(بِ دِ) (ص مف.) لمس شده.
بساک
(بَ) [ په. ] (اِ.)
۱- تاجی از گلها و ریاحین که پادشاهان و بزرگان روزهای عید و جشن و مردان در روز دامادی بر سر میگذاشتند.
۲- پرچم گل که دانههای گرده درون آن میباشد.
بسباس
(بَ) (ص.) هرزه، یاوه، سخن یاوه.
بست
(بُ) (اِ.)
۱- گلزار.
۲- جایی که میوههای خوشبو در آن روید.
۳- محور سنگ آسیا.
۴- گندم بریان.
بست
(بَ)
۱- (مص مر.) بستن، سد کردن.
۲- (اِ.) حلقه یا نیم دایرهای که به چهارچوب در یا پنجره متصل است و چفت یا قفل در آن قرار میگیرد.
۳- هر نوع وسیله برای گرفتن و نگهداشتن چیزی.
۴- جایی که مردم برای ایمن ...
بست زدن
(بَ. زَ دَ) (مص ل.)
۱- پیوند زدن.
۲- (عا.) تریاک کشیدن.
بست نشستن
(بَ. نِ شَ یا ش ِ تَ) (مص ل.) متحصن شدن.
بستاخ
(بُ) (ص.) گستاخ.
بستار
(بِ) (ص. اِ.)
۱- سست، نااستوار.
۲- گرفتار، گرو.
بستان
(بُ)(اِ.)
۱- باغ.
۲- باغ میوه. ج. بساتین.
بستانکار
(بِ) (ص فا.) طلبکار.
بستاوند
(بُ وَ) (اِ.) زمین پشته پشته.
بستر
(بِ تَ) [ په. ] (اِ.)
۱- تُشک، جای خواب.
۲- پهنه، ساحت.
۳- زمینه و امکان برای کاری.
۴- پهنهای که آب بر آن جریان دارد.
بسترآهنگ
(~. هَ) (اِ.)
۱- لحاف، نهالی.
۲- چادر شبی که بر روی بستر کشند.
بستری
(بِ تَ) (ص نسب.) مریض، بیمار، ناخوش.
بستن
(بَ تَ) (مص م.)
۱- به بند کشیدن.
۲- منجمد کردن.
۳- نقاشی کردن.
۴- منجمد شدن.
۵- مغلوب کردن.
۶- نسبت دادن.
بستنی
(بَ تَ) (اِمر.) مخلوطی از شیر و شکر و اسانسهای مختلف میوه که در دستگاه مخصوص یخ میزند و میبندد و انواع گوناگون دارد: میوهای، سنتی، چوبی، حصیری، کیم و غیره.
بسته
(بَ تِ) (ص مف.)
۱- اسیر، دربند، مقید.
۲- منجمد شده.
۳- مجبور شده.
۴- مسدود، مقفل.
۵- سد شده، جلوگیری شده.
۶- فراز شده، مق. گشوده، باز.
بسته بندی
(~. بَ) (حامص.) عمل بستن اشیا به صورت جعبهها و قوطیها و مانند آن.
بسته داشتن
(~. تَ)(مص م.) مقید ساختن.