لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بسته میان
(~.) (ص.) کنایه از: آماده به خدمت.
بسته گیر
(~.) (ص فا.) ضعیف کُش، کسی که به ضعیفان آزار میرساند.
بستو
(بَ) (اِ.)
۱- سبو، کوزه سفالین.
۲- چوبی که ماست را بر هم زنند تا مسکه و دوغ از هم جدا گردد.
بستوه
(بِ) (ص مر.) دلتنگ و ملول.
بستک
(بُ تَ) (ص. اِ.)
۱- خادم، خدمتکار.
۲- چمچه کوچک.
بستگی
(بَ تِ) (حامص.)
۱- رابطه، ارتباط، پیوستگی.
۲- استواری و استحکام.
۳- عقد، بند، علاقه.
بسد
(بُ یا بِ سَّ) [ په. ] (اِ.) مرجان.
بسد
(بُ) (اِ.) گلزار، بُست.
بسر آوردن
(~. وَ دَ) (مص ل.)
۱- تحمل کردن.
۲- سازگار شدن، ساختن.
۳- به پایان رساندن.
بسر بردن
(~. بُ دَ) (مص م.)
۱- گذراندن، سپری کردن وقت.
۲- بردن تا به انتها.
بسرآمدن
(بِ. سَ. مَ دَ) (مص ل.)
۱- به پایان رسیدن.
۲- مردن، درگذشتن.
۳- به هوش آمدن، به خود آمدن.
بسراق
(بُ) (اِ.) زبرجد.
بسزا
(بِ سَ یا سِ) (ص مر.) سزاوار، شایسته.
بسط
(بَ) [ ع. ]
۱- (مص م.)گستردن، پهن کردن.
۲- باز کردن.
۳- شرح دادن.
۴- (اِمص.) انتشار.
۵- فراخی، وسعت.
۶- آسوده شدن، آرامش خاطر.
۷- آرامش خاطری که سالک و عارف را دست دهد؛ مق قبض.
بسط
(بُ سُ) [ ع. ] (اِ.) جِ بساط ؛ گستردنیها.
بسط دادن
(بَ. دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- توسعه دادن.
۲- به تفصیل گفتن.
بسطت
(بَ طَ) [ ع. بسطه ] (اِ.)
۱- فراخی، گشادگی.
۲- وسعت دادن.
۳- فضیلت.
بسغ
(بَ سَ) (اِ.)
۱- اطاق فوقانی که دارای پنجرههای متعدد برای نظاره و دخول هوا باشد.
۲- گنبد، سقف گنبدی.
بسغده
(بَ سُ دِ) (ص مر.)
۱- آماده، مهیا.
۲- کسی که کارها را سامان دهد.
بسل
(بُ) [ ع. ] (اِ.) جِ باسل ؛ شیران. شجاعان، دلیران.