لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
منشف
(مِ شَ) [ ع. ] (اِ.) دستمال، رومال ؛ ج. مناشف.
منشور
(مَ) [ ع. ]
۱- (اِ مف.) نشر شده، گسترده شده.
۲- برانگیخته شده، مبعوث.
منشور
(مَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- فرمان، فرمان پادشاهی.
۲- شکلی هندسی که قاعدههایش یک چند ضلعی و وجوه جانبیش متوازی الاضلاع باشد.
۳- جسمی از جنس بلور به شکل منشور که نور پس از عبور از آن تجزیه میشود.
منشویسم
(مِ نْ شُ) [ روس. ] (اِ.) نام مرام سیاسی سوسیالیستهای میانه رو روسیه به رهبری پلخانوف که از «حزب سوسیال دموکرات» روسیه منشعب شدند (۱۹۰۳). این حزب با بلشویکها (لنین و هوادارانش) که طرفدار انقلاب فوری و برقراری دیکتاتوری ...
منشی
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) نویسنده، دبیر.
منصب
(مَ صَ) [ ع. ] (اِ.) مقام، شغل رسمی. ج. مناصب.
منصرف
(مُ صَ رِ) [ ع. ] (اِ فا.) صرف نظر کرده، رجعت نموده.
منصرم
(مُ صَ رِ) [ ع. ] (اِ فا.) بریده، جدا، منقطع.
منصف
(مُ ص) [ ع. ] (اِ فا.) انصاف دهنده، عادل.
منصفانه
(مُ ص نِ) [ ع - فا. ] (ص. ق.) از روی عدل و انصاف.
منصفه
(مُ ص فِ) [ ع. منصفه. ] (اِفا.) مؤنث منصف. ؛ هیئت ~ در بعضی جرایم گروهی به تعداد معین از افراد عادی طبق قانون در دادگاه شرکت میکنند و پس از ختم دادرسی با هیئت دادرسان ...
منصه
(مِ نَ صَّ) [ ع. منصه ] (اِ.)
۱- تخت، سریر.
۲- جای ظاهر شدن چیزی.
منصوب
(مَ) [ ع. ] (اِ مف.)
۱- برقرار شده.
۲- به شغل و مقامی گماشته شده.
منصور
(مَ) [ ع. ] (اِ مف.) یاری کرده شده، نصرت داده شده.
منصوری
(مَ) [ ع - فا. ] (اِ.) یکی از گوشههای چهارگاه.
منصوص
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- معین شده.
۲- به ثبوت رسانیده.
۳- آنچه از آیات قرآن و احادیث که صریح و آشکار باشد و محتاج به تأویل نبود.
منضج
(مُ ضَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- پخته شده.
۲- بار رسیده شده.
منضج
(مُ ض) [ ع. ] (اِفا.)
۱- پزنده.
۲- دوایی که خلط و ماده را بپزد و مهیای دفع کند.
منضد
(مُ نَ ضَّ) [ ع. ] (اِ مف.)
۱- به رشته کشیده شده.
۲- مرتب، منظم.
منضم
(مُ ضَ مّ) [ ع. ] (اِ مف.) ضمیمه شده، پیوسته شده.