لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
منضود
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) برهم نهاده.
منطبع
(مُ طَ بِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- نقش شونده، نقش شده.
۲- چاپ شده، طبع شده.
منطبق
(مُ طَ بِ) [ ع. ] (اِ فا.) مطابق، برابر، بر روی هم نهاده شده، تطبیق یافته.
منطفی
(مُ طَ) [ ع. ] (اِ فا.) خاموش شده، فرو نشانده.
منطق
(مَ طِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- استدلال عاقلانه.
۲- علمی که با به کار بستن اصول و قواعد آن میتوان از فکر غلط یا استدلال نادرست پرهیز کرد.
۳- دلیل، علت.
۴- فکر درست.
منطق
(مِ طَ) [ ع. ] (اِ.) کمربند. ج. مناطق.
منطقه
(مِ طَ قِ) [ ع. منطقه ] (اِ.)
۱- کمرو هر آن چه بر میان بندند.
۲- بخشی از کره زمین که مختصات مخصوص به خود را دارد. ج. مناطق.
منطقه البروج
(مِ طَ قَ هُ لْ بُ) [ ع. ] (اِ.) مسیر حرکت ظاهری خورشید در میان ستارگان را منطقه البروج مینامند که از دوازده برج تشکیل شده و خورشید در هر ماه در یکی از این برجها قرار میگیرد.
منطقی
(مَ طِ) [ ع. ] (ص نسب.)
۱- منسوب به منطق: منطق دان، عالم منطق.
۲- آن چه از روی تفکر و تعقل گفته شود.
منطمس
(مُ طِ مِ) [ ع. ] (اِ فا.) محو شونده، ناپدید.
منطوق
(مَ) [ ع. ]
۱- (اِمف.) نطق کرده شده، گفته شده.
۲- (اِ.) ظاهر هر سخن ؛ مق. مفهوم.
منطوی
(مُ طَ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- درپیچیده شونده، ن وردیده.
۲- در فارسی: حاوی، مشتمل.
منطیق
(مِ) [ ع. ] (ص.) زبان آور، خوش کلام.
منظر
(مَ ظَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- چهره، سیما.
۲- نگاه، نظر.
۳- جای نگریستن. ج. مناظر.
منظره
(مَ ظَ رَ یا رِ) [ ع. منظره ] (اِ.) جای نگریستن، چشم انداز.
منظم
(مُ نَ ظَّ) [ ع. ] (اِمف.) مرتب شده.
منظور
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- در نظر گرفته شده.
۲- مقصود، مراد.
منظور کردن
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.) در نظر گرفتن، پذیرفتن.
منظور گشتن
(~. گَ تَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)
۱- مورد توبه قرار گرفتن.
۲- منزلت یافتن.
منظوم
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- به رشته کشیده شده.
۲- شعر.