لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
منقرض
(مُ قَ رِ) [ ع. ] (اِفا.) از میان رفته، نابود شده.
منقسم
(مُ قَ س) [ ع. ] (اِفا.) بخش بخش شده، قسمت شده.
منقش
(مُ نَ قَّ) [ ع. ] (اِمف.) نقش و نگار داده شده، رنگ آمیزی شده.
منقش
(مُ نَ قِّ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- نقش کننده.
۲- کنده کاری کننده (بر نگین و جز آن).
منقصت
(مَ قَ صَ) [ ع. منقصه ] (اِ.)
۱- کمی، کاستی.
۲- عیب ؛ ج. مناقص.
منقض
(مُ نَ قَ ضّ) [ ع. ] (اِفا. ص.)
۱- سواری که بر دشمن هجوم آورد.
۲- بازی که از هوا بر شکار فرود آید.
۳- دیوار افتاده یا دیواری که نزدیک افتادن باشد.
۴- ستاره از هوا فرود آمده.
منقضی
(مُ قَ) [ ع. ] (اِفا.) تمام شده، به آخر رسیده.
منقط
(مُ نَ قَّ) [ ع. ] (اِمف.) نقطه دار، منقوط.
منقطع
(مُ قَ طِ) [ ع. ] (اِفا.) جدا شده، بریده شده، قطع شده.
منقل
(مَ قَ) [ ع. ] (اِ.) آتشدان، مجمر.
منقلب
(مُ قَ لِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- برگشته، حال به حال شده.
۲- به هم خوردن حال.
منقلع
(مُ قَ لِ) [ ع. ] (اِفا.) برکنده، از بن کنده.
منقله
(مَ قَ لَ یا لِ) [ ع. منقله ] (اِ.) جای زغال، انگشت دان.
منقلی
(مَ قَ) [ ع - فا. ] (ص نسب.)
۱- منسوب به منقل.
۲- (عا.) تریاکی، عملی، کسی که معتاد به کشیدن تریاک باشد.
منقور
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- کنده شده، نقر شده، کنده.
۲- سوراخ شده.
۳- ساییده شده.
منقوش
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) نقش شده، نگاشته.
منقوص
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- کم کرده شده، آن چه در وی نقصان واقع شود.
۲- در علم عروض: نقص آن است که از «مفاعیلن» معصوب نون بیندازی، «مفاعیل» بماند به ضم لام و «مفاعیل» چون از «مفاعلتن» منشعب باشد، آن ...
منقول
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- نقل شده، روایت شده.
۲- مالی که قابل حرکت و جابه جا شدن باشد.
منقی
(مُ نَ قّا) [ ع. ] (اِمف.)
۱- پاک کرده شده.
۲- آن چه که مغز آن را بیرون آورده باشند.
منم منم
(مَ نَ. مَ نَ) (اِمر.) (عا.) خودستایی، لاف زدن.