لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
منفسح
(مُ فَ سَ) [ ع. ] (اِمف.) گشاد، گشاده.
منفسخ
(مُ فَ س) [ ع. ] (اِفا. ص.) فسخ شده، برانداخته شده، لغو شده (عهد، بیع، نکاح و جز آنها).
منفصل
(مُ فَ ص) [ ع. ] (اِفا.) جدا شده، بریده شده.
منفصم
(مُ فَ ص) [ ع. ] (ص.) قطع شده، گسسته.
منفعت
(مَ فَ عَ) [ ع. منفعه ] (اِ.) سود، فایده.
منفعل
(مُ فَ عِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- اثر پذیرفته.
۲- خجل، شرمسار.
منفق
(مُ فِ) [ ع. ] (اِفا.) کسی که در راه خدا چیزی دهد، نفقه دهنده.
منفور
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ناپسند، مورد نفرت.
منفک
(مُ فَ کّ) [ ع. ] (اِفا.) جدا شده.
منفی
(مَ فا) [ ع. ] (اِ.) محل تبعید، تبعیدگاه.
منفی
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- نفی کرده شده، دور کرده شده.
۲- نیست شده.
۳- تبعید شده (از شهر خود).
۴- سخنی که در آن حرف نفی باشد (دستور).
۵- دارای حالت نفی، مخالفت یا رد و انکار. مق مثبت.
منفی باف
(~.) [ ع - فا. ] (ص فا.) کسی که همیشه جنبه منفی امور را میبیند.
منقا
(مُ نَ قّ) [ ع. منقی ] (اِمف.) پاک شده.
منقاد
(مُ) [ ع. ] (اِمف.) مطیع، فرمان بردار.
منقار
(مِ) [ ع. ] (اِ.) نوک، نوک پرندگان. ج. مناقیر.
منقاش
(مِ) [ ع. ] (اِ.) موچینه، مقاش، ابزاری که با آن مو را از بدن میکنند.
منقبت
(مَ قَ بَ) [ ع. منقبه ] (اِ.) هنر و کار نیکو که موجب ستایش شود. ج. مناقب.
منقبض
(مُ قَ بِ) [ ع. ] (اِفا.) درهم کشیده، جمع شده.
منقح
(مُ نَ قَّ) [ ع. ] (اِمف.) پاک کرده شده، کلام اصلاح شده.
منقذ
(مُ قِ) [ ع. ] (اِفا.) رهاننده، نجات دهنده.