لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
مننژیت
(مِ نَ) [ فر. ] (اِ.) بیماری پردههای مننژیت (پردههایی که از خارج روی مغز تیره مهره داران را میپوشاند) که ضمن آن فضای زیر عنکبوتیه ملتهب میشود.
منها
(مِ) [ ع. ]
۱- (حر اض. + ضم) از آن (مونث یا جمع).
۲- (اِ.) تفریق، کاهش (ریاضی).
منهاج
(مِ) [ ع. ] (اِ.) راه، راه آشکار. ج. مناهج.
منهتک
(مُ هَ تِ) [ ع. ] (اِفا.)۱ - دریده، شکافته شده.
۲- مردی که از رسوایی و بی پردگی باک ندارد؛ بی پروا.
منهج
(مِ یا مَ هَ) [ ع. ] (اِ.) راه، روش، طریقه. ج. مناهج.
منهدم
(مُ هَ دِ) [ ع. ] (اِفا.)از هم ریخته، ویران، خراب.
منهزم
(مُ هَ زِ) [ ع. ] (اِفا.) شکست خورده، مغلوب شده.
منهضم
(مُ هَ ض) [ ع. ] (اِفا. ص.) هضم شده و به تحلیل رفته (طعام).
منهل
(مَ هَ) [ ع. ] (اِ.) جای نوشیدن آب، آبخور، آبشخور؛ ج. مناهل.
منهمک
(مُ هَ مِ) [ ع. ] (اِفا.) کوشنده در کاری، کوشش کننده.
منهوب
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) غارت شده، چپاول شده.
منهی
(مَ یّ) [ ع. ] (اِمف.) نهی کرده شده، باز داشته.
منهی
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) خبردهنده، آگاه کننده. ج. منهیان.
منوال
(مِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- روش، طریقه.
۲- دستگاه بافندگی جولاه. ج. مناویل.
منوب
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) کسی که در کاری نایب و جانشین دیگری شده.
منور
(مُ نَ وَّ) [ ع. ] (اِمف.) روشن، درخشان.
منوط
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) متعلق، وابسته.
منون
(مُ نَ وَّ) [ ع. ] (اِمف.) کلمهای که به آن تنوین داده شده.
منوی
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) نیت کرده شده، قصد شده.
منکب
(مَ کِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- محل اتصال بازو و کتف.
۲- دوش، کتف. ج. مناکب.