لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
پوست تخت
(تَ) (اِمر.) پوست خشک شده حیوانات به ویژه گوسفند که برای نشستن از آن استفاده میکنند.
پوست خر کن
(خَ کَ) (ص فا.)
۱- کنایه از: آدم حریص و آزمند.
۲- اندک بین.
پوست و استخوان شدن
(تُ اُ تُ خا. شُ دَ) (مص ل.) لاغر و بسیار نزار شدن.
پوست پیرا
(ص فا.) دباغ، چرمگر.
پوست پیراستن
(تَ) (مص م.) دباغی کردن.
پوست کلفت
(کُ لُ) (ص مر.)
۱- کنایه از: آدم بی غیرت.
۲- کسی که در سختیها تحملش زیاد است.
پوست کلفتی
(کُ لُ)(حامص.)
۱- بی شرمی، بی غیرتی.
۲- مقاومت در سختیها.
پوست کندن
(کَ دَ) (مص م.)
۱- پوست گرفتن.
۲- قشری از مغز جدا کردن.
۳- غیبت کردن.
۴- صریح گفتن.
پوست کنده
(کَ دِ) (ص مف.) کنایه از: صریح، بی پرده.
پوستر
(پُ تِ) [ انگ. ] (اِ.) آگهی مکتوب و مصور، با ابعاد حدوداً ۷۰ * ۵۰ سانتی متر که قابل چاپ و تکثیر و نصب است، ورقه مصور بزرگ، اعلان (فره).
پوسته
(اِ.)
۱- بیرونی ترین بخش پوست.
۲- پوشش اندامهای درونی بدن.
۳- بخش کوچکی از پوست که یاختههای آن مردهاست و از بقیه پوست جدا میشود.
۴- پوشش بیرونی دانه.
پوستگال
(اِمر.) = پوستگاله: پوست بی موی که زیر دنبه گوسفند باشد.
پوستگر
(پُ) (اِ. ص.) دباغ، پوست پیرا.
پوستی
(ص نسب.)
۱- منسوب به پوست ؛ جلدی، قشری.
۲- تنبل، کاهل.
پوستین
[ په. ]
۱- (ص نسب.) ساخته شده از پوست.
۲- (اِمر.) نوعی لباس زمستانی که از پوست حیوانات پشم دار درست میکنند. ؛در ~ کسی افتادن کنایه از: عیبجویی کردن، بدگویی کردن. ؛ ~ دریدن کنایه از: ...
پوسه
(س ِ یا سَ) (اِ.) ریسمانی که به وقت رشتن بر دوک پیچند.
پوسه
(~.) (اِمر.) = پوسته:
۱- پوستکی بسیار نازک جدا شده از چیزی، ورقه، صحیفه، پشیزه.
۲- قطعات سفید و نازکی که هنگام شانه کردن موی سر - - زمانی که چرک باشد - - فرو ریزد، شوره
۳- تو، تا، لا.
پوسیدن
(دَ) (مص ل.)
۱- فرسوده شدن، فاسد شدن، کهنه شدن.
۲- عفونت یافتن.
۳- پژمرده شدن.
پوش
(اِ.)
۱- جامه، پوشش.
۲- خیمه، چادر.
۳- زره، جوشن.
۴- در ترکیب با بعضی واژهها معنای فاعلی میدهد مانند: زره پوش.
۵- در ترکیب با بعضی واژهها معنای مفعولی میدهد مانند: گالی پوش.
پوشال
(اِمر.)
۱- تراشه چوب.
۲- ساقه نازک بعضی گیاهان مانند: برنج، نی.