لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
انف
( اَ ) [ ع. ] (اِ.) بینی.
انفاد
( اِ ) [ ع. ] (مص م.) نابود کردن، به پایان رسانیدن.
انفاذ
( اِ ) [ ع. ] (مص م.)
۱- اجرا کردن فرمان.
۲- امضای عهد نمودن.
۳- فرستادن.
انفاس
( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ نفس ؛ دمها، نفسها.
انفاق
( اِ ) [ ع. ] (مص م.) نفقه دادن، هزینه کردن.
انفال
( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ نَفَل ؛ غنیمتها، بهرهها.
انفت
(اَ نَ فَ) [ ع. انفته ]
۱- (مص ل.) ننگ داشتن، کراهت داشتن.
۲- (اِ.) ننگ، عار.
۳- زیان، خسران.
انفتاح
(اِ فِ) [ ع. ] (مص ل.) گشوده شدن، گشودن.
انفتاق
(اِ فِ) [ ع. ] (مص ل.) شکافته گردیدن، جدا شدن.
انفجار
(اِ فِ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- سپیده دم شدن.
۲- روان شدن آب.
۳- ترکیدن و باز شدن سر چیزی، ترکیدن بمب.
انفجار جمعیت
(~ جَ یَُ) [ ع. ] (اِمر.) اصطلاحاً به رشد سریع جمعیت دنیا پس از انقلاب صنعتی به خصوص بعد از جنگ جهانی دوم گفته میشود.
انفراج
(اِ فِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) بی اندوه شدن.
۲- (اِمص.) وا شدن اندوه، گشایش (خاطر).
انفراد
(اِ فِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) تنها شدن.
۲- تنها کاری کردن.
۳- (اِمص.) یگانگی، تنهایی.
انفس
(اَ فُ) [ ع. ] (اِ.) جِ نفس ؛ نفسها، جانها.
انفساخ
(اِ فِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) برانداخته شدن، به هم خوردن، برهم زده شدن (عقد بیع یا نکاح).
۲- کار باز افتادن.
۳- (اِمص.) بهم خوردگی، باز افکندگی.
انفست
(اَ فَ) (اِ.) تار عنکبوت.
انفصال
(اِ فِ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- جدا شدن.
۲- بی کار شدن.
انفصالی
(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.)
۱- منصوب به انفصال، برکنار شده: کارمند انفصالی.
۲- جدا شده: بخش انفصالی.
انفصام
(اِ فَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) بریده و شکسته شدن.
۲- (اِمص.) شکستگی، قطع.
انفضام
(اِ فِ) [ ع. ] (مص ل.) ترک خوردن، شکسته شدن.