لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
انگشت گزیدن
(اَ گُ. گَ دَ)(مص ل.)۱ - تأسف خوردن، حسرت خوردن.
۲- حیرت داشتن.
انگشتال
(اَ گِ) (ص.) ضعیف و نحیف، بیمار.
انگشتانه
(اَ گُ نِ یا نَ) (اِ.)
۱- ابزار فلزی، قالب سرِ انگشت، به هنگام دوختن چیزی بر سر انگشت میگذارند تا ته سوزن در انگشت فرو نرود.
۲- گلی است زینتی از تیره میمون شبیه انگشتانه دارای رنگهای مختلف، برگهایش بسیار تلخ ...
انگشتر (ی)
(اَ گُ تَ) (اِ.) حلقهای (معمولاً) فلزی و گاه دارای نگین که برای زینت در انگشت میکنند. ؛~ پا (کن.) چیزی بی مصرف.
انگشتو
(اَ گُ) (اِمر.) نانی که بر روی آتش زغال پخته شود، انگشتوا.
انگشتو
(~.) (اِمر.) خوراکی که از نان و روغن و شیرینی ترتیب دهند.
انگشتوانه
(اَ گُ نِ) (اِمر.) انگشتانه، قالب فلزی که به هنگام تیراندازی یا دوختن بر انگشت شَست میگذارند.
انگشتوانه
(اَ گِ نِ) (اِمر.) کانون، منقل.
انگشتگر
(اَ گِ گَ) (ص فا.) کسی که زغال سازد؛ زغال فروش.
انگل
(اَ گُ) (اِ.) انگشت، اصبع.
انگل
(اَ گَ) (اِ.)
۱- گیاه یا جانوری که تمام یا قسمتی از عمرش را به موجود دیگری بچسبد و از جسم او تغذیه کند.
۲- موجود زندهای که روی پوست، داخل بدن انسان یا حیوانی زندگی کند.
۳- طفیلی، سرِخر، مزاحم، سربار.
انگلک
(اَ گُ لَ) (اِ.) انگشت کوچک.
انگلک کردن
(~. کَ دَ) (مص ل.)
۱- با چیزی ور رفتن.
۲- در کاری دخالت کردن.
انگلیون
(اَ گِ) (اِ.)
۱- انجیل.
۲- نوعی پارچه ابریشمین که انجیل را در آن میپیچیدند.
انگه
(اِ گَ) (اِ.)
۱- زنی که شب زفاف همراه عروس به خانه داماد میرود.
۲- زن برادر.
۳- دایه خاتون. ینگه و ینگا، هم گویند.
انگور
( اَ ) (اِ.)
۱- میوه رز.
۲- درخت رز، مو.
انگول
( اَ ) (اِ.) انگشت.
انگوله
(اَ لِ) (اِ.) = انگل. انگول:
۱- تکمه، دگمه.
۲- جا دگمه.
انگژ
(اَ گَ) (اِ.)
۱- بیل.
۲- آلتی که پیل بانان با آن پیل را برانند؛ کجک. انگز هم گویند.
انگیختن
(اَ تَ) (مص م.)
۱- جنباندن، تکان دادن.۲ - بلند ساختن، برکشیدن.
۳- واداشتن، تحریک کردن.
۴- شورانیدن.