لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بزان
(بَ) (ص فا.) جهنده، جست زننده.
بزباش
(بُ) (اِ.) نوعی آبگوشت که با گوشت بُز، حبوبات، سبزی و مواد دیگر درست کنند.
بزداغ
(بِ یا بُ) (اِ.) ابزاری که به وسیله آن زنگ آیینه، تیغ و مانند آن را بزدایند.
بزدل
(بُ. دِ) (ص مر.) ترسو، جبان.
بزرک
(بَ رَ) (اِ.) دانه گیاه کتان که از آن روغن گیرند.
بزرگ
(بُ زُ) (ص.)
۱- دارای حجم، وسعت یا کمیت زیاد.
۲- برجسته، نمایان.
۳- بالغ، بزرگسال.
۴- دارای سن بیشتر.
۵- عنوان احترام آمیز برای پدر، مادر، دایی و...
۶- رییس، پیشوا.
بزرگ خوانده
(~. دِ)(ص.) نامبردار، مشهور.
بزرگ داشتن
(~. تَ) (مص م.) احترام گذاشتن، تکریم کردن.
بزرگ سال
(~.) (ص مر.) سالمند، مسن.
بزرگوار
(بُ زُ) (ص مر.)
۱- شریف، محترم.
۲- باشکوه، با جلال.
بزغ
(بَ زَ) (اِ.) قورباغه.
بزغاله
(بُ لِ) (اِمر.) بچه بز، بز خردسال.
بزغسمه
(بَ زَ سَ مِ) (اِمر.) جلبک.
بزغه
(بَ زَ غِ) (اِ.) چلپاسه، مارمولک.
بزم
(بَ) [ په. ] (اِ.) جشن و طرب و مهمانی.
بزم آرا
(ی) (~.) (ص فا.) آن که مجلس عیش و مهمانی را آرایش میکند، بزم آراینده.
بزماورد
(بَ وَ) [ په. ] (اِ.) غذای حاضری، ساندویچ.
بزمجه
(بُ مَ جِّ) (اِ.) سوسمار.
بزمرغ
(بُ مُ) (اِمر.) پرندهای از راسته دوندگان جزو تیره کازوآرها که وضع و شکل ظاهر آن کاملاً شبیه شترمرغ است ولی قد وی کمی از شترمرغ کوتاه تر و گردنش مخصوصاً از گردن شترمرغ قصیرتر است. ساق پای وی نیز ...
بزمگاه
(بَ) (اِمر.) مجلس شراب و جشن و جای عیش و شادمانی و ضیاف خانه.