لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بلاغ
(بَ) [ ع. ]
۱- (مص م.)رسانیدن.
۲- (اِمص.) پیام رسانی.
بلاغت
(بَ غَ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- فصیح بودن، رسایی سخن.
۲- آوردن کلام با مقتضای مقام، بدون ضعف تألیف.
بلافاصله
(بِ ص ِ لِ) [ ع. ] (ق.) فوری، بی - وقفه.
بلال
(بَ) (اِ.)
۱- آذربویه.
۲- ذرت.
بلامانع
(بِ نِ) [ ع. ] (ق.) به آسانی، به راحتی، بدون مشکل.
بلانسبت
(~. نِ بَ) [ ع. ] (ق.) بدون نسبت. ضح - در استعمال کلمه یا جملهای نا به جا و غیرمناسب برای این که به مخاطب برنخورد گویند.
بلاهت
(بَ هَ) [ ع. بلاهه ] (اِمص.)
۱- کم خردی.
۲- ضعف تدبیر، سستی رأی.
بلاچین
(بَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) بلاگردان.
بلاگ
(بِ) [ انگ. ] (اِ.) مخفف وب لاگ ؛ نوعی سایت اینترنتی شخصی که در آن آثار، نقطه نظرها، تصاویر شخصی یا عمومی صاحب سایت درج شدهاست.
بلاگردان
(بَ. گَ) [ ع. ] (ص فا.)
۱- دفع کننده بلا.
۲- حافظ.
۳- چیزی که بلا را از آدمی دور گرداند، صدقه، قربانی.
بلبال
(بَ) [ ع. ]
۱- (اِ.) شدت اندوه و غم. وسوسه.
۲- (اِمص.) برانگیختگی، تحریک - کردگی.
بلبال
(بِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) سخت اندوهگین ش دن.
۲- وسوسه ناک شدن.
۳- (مص م.) برانگیختن، تحریک کردن.
بلبرینگ
(بُ بِ) [ انگ. ] (اِمر.)کاسه ساچمهای که برای کم کردن نیروی اصطکاک و تبدیل لغزیدن به چرخیدن در قسمتهای مختلف گردنده ماشینها و ابزارها از آن استفاده کنند.
بلبشو
(بَ بَ)(اِ.) آشفتگی، بی نظمی، آشوب ؛ هرج و مرج.
بلبل
(بُ بُ) (اِ.) پرندهای کوچک از تیره توکا با سطح پشتی قهوهای خوش رنگ و یک دست و سطح شکمی مایل به خاکستری کم رنگ که در ناحیه گلو و شکم به سفیدی میگراید. به خاطر آواز زیبایش معروف است.
بلبله
(بُ بُ لِ) (اِ.)
۱- ظرف آب لوله دار.
۲- کوزه شراب.
۳- قهوه جوش.
بلخ
(بَ) (اِ.) کدویی که در آن شراب کنند.
بلخم
(بَ خَ) (اِ.) فلاخن، سنگ انداز.
بلد
(بَ لَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- شهر. ج. بلاد، بلدان.
۲- زمین، ناحیه.
۳- آن که راه را میشناسد و دیگران را راهنمایی میکند.
بلدرچین
(بَ یا بِ دَ) (اِ.) نک کرک.