لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بلده
(بَ لَ دِ) [ ع. بلده ] (اِ.)
۱- شهر. ج. بلاد.
۲- ناحیه، زمین.
بلدیه
(بَ لَ یّ) [ ازع. ] (اِ.) شهرداری.
بلسک
(بِ لِ یا بُ لُ) (اِ.)
۱- سیخ آهنی که یک سر آن پهن باشد برای جدا کردن نان از تنور.
۲- سیخ کباب.
بلسک
(بَ لَ) (اِ.) = بلشک: پرستو.
بلشویسم
(بُ ش ِ) [ روس. ] (اِ.) اصول عقیدتی که به وسیله لنین و براساس اصول مارکسیسم تدوین و تنظیم شد و مورد پذیرش حزب کمونیست اتحاد شوروی سابق قرار گرفت. ویژگیهای این تفکر عبارت است از: اعتقاد ...
بلشویک
(~.) [ روس. ] (ص.) پیرو مرام بلشویسم.
بلع
(بَ) [ ع. ] (مص م.) فرو بردن، به گلو فرو بردن.
بلعجب
(بُ عَ) [ ع. ] (ص مر.) = بوالعجب. ابوالعجب: پر شگفتی، عجیب.
بلعم
(بَ عَ) [ ع. بلعوم ] (ص.) مرد بسیار خوار، کسی که غذا را به تندی بلعد.
بلعیدن
(بَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- در حلق فرو بردن.
۲- خوردن.
بلغاء
(بُ لَ) [ ع. ] (ص. اِ.) جِ بلیغ ؛ سخندانان، سخن سنجان.
بلغار
(بُ) (اِ.)پوستهای رنگین دباغی شده خوشبوی.
بلغار
(~.) (اِ.)
۱- هر یک از ساکنان بومی کشور بلغارستان یا فرزندانشان.
۲- قومی از نژاد اسلاو.
۳- قومی از نژاد ترک که در سدههای اول میلادی به دشتهای روسیه رانده شدند.
۴- هر یک از افراد آن قوم.
بلغاق
(بُ) (اِ.) آشوب، شور و غوغای بسیار.
بلغاک
(بُ) (اِ.) آشوب، فتنه.
بلغده
(بَ غَ دِ) (ص.) بالای هم نهاده، جمع کرده.
بلغس
(بَ غَ) (اِ.) نک برغست.
بلغم
(بَ غَ) (اِ.)
۱- ترشحات لزج سلولهای بدن.
۲- از اخلاط چهارگانه بدن در طب قدیم که غلبه آن سُستی و بی حالی میآورد.
بلغندر
(بَ غَ دَ) (ص. اِ.)
۱- بی قید، بی بند و بار.
۲- بی دین.
۳- تن پرور.
بلغنده
(بَ غُ یا غَ دِ)(اِ.)۱ - جامه دان.
۲- بغچه.
۳- هر چیز بسته شده.