لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بقیه السیف
(بَ یَّ تُ سْ سَ) [ ع. ] (اِمر.)
۱- کسانی که از دَم تیغ دشمن جان به در بردهاند.
۲- بازمانده، بجا مانده.
بقیه الله
(بَ یَّ تُ لْ لا) [ ع. ] (ص مر. اِمر.) باقی مانده خدا، باقی گذاشته خدا از چیزهای خوب و حلال.
بل
(بَ) [ ع. ] (حرف عطف.) بلکه.
بل
(~.) (اِ.) پاشنه پای.
بل
(~.)
۱- پیشوندی است که بر سر برخی واژهها میآید و معنای بسیاری و فراوانی میدهد، مانند بُلکامه: یعنی بسیار هوس.
۲- در آغاز اسامی خاص میآید مانند: بلحسن = بوالحسن = ابوالحسن. یا در اول اسماء معنی عربی میآید مانند: بلعجب ...
بل گرفتن
(بُ. گِ رِ تَ) (مص م.) (عا.)
۱- چیزی را از روی هوا گرفتن.
۲- مجازاً از یک فرصت مناسب به نفع خود سود جستن.
بلا
(بَ) [ ع. بلاء ] (اِ.)
۱- آزمایش.
۲- سختی، گرفتاری.
۳- مصیبت، آفت.
۴- بدبختی ای که بدون انتظار و بی سبب بر سر کسی وارد آید.
۵- ظلم، ستم. ؛ ~ بر سر کسی آوردن کسی را گرفتار زحمت کردن.
بلا
(بِ) [ ع. ] (پیش.) بی، بدون: این کلمه بر سر اسماء و مصادر عربی درآید مانند: بلاتردید، بلاتشبیه.
بلااستثناء
(~. اِ تِ) [ ع. ] (ق.) بدون استثناء.
بلااستفاده
(~. اِ تِ دِ یا دَ) [ ع. ] (ق.) بی - فایده، بی بهره مق. مفید، سودمند.
بلاتکلیف
(~. تَ) [ ع. ] (ص.)آن که نداند چه کار باید بکند، بدون تکلیف.
بلاج
(بَ) (اِ.) بوریا، حصیر.
بلاد
(بِ) [ ع. ] (اِ.) جِ بلده.
۱- شهرها.
۲- نواحی.
بلادت
(بَ دَ) [ ع. بلاده ] (مص ل.)
۱- کند ذهن بودن.
۲- کودنی.
بلادر
(بَ دَ یا دُ)
۱- زینت آلات زنان، زرینه و پیرایه زنان (عموماً).
۲- زرینهای که زنان بر سر بندند (خصوصاً).
بلاده
(بَ دِ)(ص.) = بلایه:
۱- بدکار.
۲- فاسق.
۳- روسپی.
بلارج
(بَ رَ) (اِ.) لک لک.
بلارک
(بَ رَ)(اِ.) = بلالک:۱ - فولاد جوهردار.
۲- شمشیر جوهردار. پرالک و بلالک هم گفته شده.
بلاشرط
(بِ شَ) [ ع. ] (ق.) بدون شرط، به طور مطلق.
بلاشک
(~. شَ) [ ع. ] (ق.) بدون شک، بی تردید، بدون شبهه.