لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
وفاسگال
(~. س) [ ع - فا. ] (ص فا.) خیرخواه، خیراندیش.
وفاق
(و) [ ع. ] (مص م.) سازگاری کردن، همکاری کردن.
وفد
(وَ) [ ع. ]
۱- (اِ.) ج. وافد. کسی یا گروهی که برای رسانیدن پیام نزد شاه بروند.
۲- (اِمص.) پیام آوری، رسالت.
وفرت
(وَ رَ) [ ع. وفر ] (اِمص.) فراوانی، بسیاری.
وفق
(و) [ ع. ] (اِمص.) سازگاری، مناسبت.
وفق دادن
(~. دَ) [ ع - فا. ]
۱- (مص م.) مطابق کردن، سازگار کردن.
۲- (مص ل.) مطابق شدن، سازگار بودن.
وفود
(وُ) [ ع. ] (اِمص.) رسالت، پیام آوری. ج. وافد.
وفور
(وُ) [ ع. ] (اِمص.) بسیاری، فراوانی.
وفی
(وَ) [ ع. ] (ص.) به سر برنده عهد و پیمان.
وفیات
(وَ) [ ع. ] (اِ.) جِ وفات.
وقاحت
(وَ حَ) [ ع. وقاحه ] (اِمص.) بی شرمی، بی حیایی.
وقاد
(وَ قّ) [ ع. ] (ص.)روشن خاطر، تیزهوش.
وقار
(وَ) [ ع. ] (اِمص.) آهستگی، سنگینی، بزرگواری.
وقاع
(و) [ ع. ] (اِمص.) مجامعت، آمیزش.
وقایت
(و یا وَ یَ) [ ع. وقایه ]
۱- (اِمص.) محافظت، نگهبانی.
۲- (اِ.) هر چه بدان چیزی را نگاه دارند و پناه دهند.
وقایع
(وَ ی) [ ع. وقائع ] (اِ.) جِ وقیعه ؛ حوادث، سرگذشتها.
وقایه
(و ِ یَ) [ ع. وقایه ]
۱- (مص م.) نگاهداری کردن. حفظ کسی از بدی و آفت.
۲- (اِ.) روسری، سربند زنان.
وقبه
(وَ بَ یا بِ) [ ع. وقبه ] (اِ.)
۱- مغاکی در کوه به اندازه یک قامت که آب در آن گرد آید.
۲- روزنی بزرگ که پرتو آفتاب از آن آید.
۳- یکی از اجزای دوات قلمدان.
وقت
(وَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- مقداری از زمان که برای امری فرض شده، هنگام، زمان. ج. اوقات.
۲- دوره، عصر.
۳- فرصت.
۴- نوبت.
۵- فصل. ؛ ~ گل نی کنایه از: وقتی که هرگز نخواهد آمد، هیچ وقت.
وقت بی وقت
(~ُ ~.) [ ع - فا. ] (ق مر.)
۱- پیوسته، همیشه.
۲- (عا.) گاه و بی گاه.