لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
پرار
(پِ) (ق.) نک پیرار.
پرازده
(پَ دَ یا دِ) [ معر. ] (اِ.) = فرزدق:
۱- گلولهای از خمیر که به جهت پختن نان آماده کرده باشند، چانه، چونه.
۲- تکه اضافی که از گلوله خمیر میگیرند هنگامی که گلوله از اندازه بزرگتر باشد.
۳- آرد خشکی که ...
پراشیدن
(پَ دَ) (مص م.) پریشیدن.
پراشیده
(پَ دِ) (ص مف.)
۱- پریشان، پراکنده.
۲- برباد داده.
۳- بی خود گردیده.
پرافشاندن
(پَ. اَ دَ) (مص ل.) ترک کردن کاری به سبب ناتوانی از انجام آن.
پرافکندن
(~. اَ کَ دَ)(مص ل.)کنایه از: اظهار ناتوانی کردن.
پرافکنده
(~. اَ کَ دِ) (ص مف.) کنایه از: عاجز، ناتوان.
پرالک
(پَ لَ)
۱- (اِ.) فولاد جوهردار.
۲- تیغ و شمشیر جوهردار.
پرانتز
(پَ تِ) [ فر. ] (اِ.) نشانهای است قوسی شکل () که برای نوشتن جمله معترضه و مانند آن به کار رود، هلال، قوس، کمان. (فره).
پرانداختن
(پَ. اَ تَ) (مص ل.) کنایه از: نشاط کردن.
پراندن
(پَ دَ) (مص م.)
۱- پرواز دادن.
۲- پرتاب کردن، افکندن.
پراندیشه شدن
(پُ. اَ ش ِ. شُ دَ) (مص ل.) اندیشناک شدن.
پراکوه
(پَ) (اِمر.) = براکوه: آن جای از کوه که عمیق است و آب به سوی آن سرازیر شود.
پراگماتیسم
(پِ) [ فر. ] (اِ.) فلسفه عملی، اصالت عمل، عمل گرایی.
پراگندن
(پَ گَ دَ) [ په. ] (مص م.)
۱- پاشیدن، پریشان کردن.
۲- پخش کردن.
۳- مشهور کردن.
۴- به هر سوی فرستادن.
پراگنده
(پَ گَ دِ) (ص مف.)
۱- غمگین، پریشان.
۲- تلف شده.
۳- گوناگون، متفرق.
۴- شیفته، شوریده.
۵- مشهور، معروف.
پراگنده دل
(~. دِ) (ص مر.) آن که دلی پراکنده دارد، پریشان خاطر، بی آرام.
پراگنده شدن
(~. شُ دَ)(مص ل.)
۱- پخش شدن، پاشیده شدن.
۲- متلاشی شدن.
۳- آواره شدن.
۴- نامنظم شدن.
پراگندگی
(پَ گَ دِ)(حامص.) پریشانی، تفرقه.
پراگنیدن
(پَ گَ دَ) (مص م.)
۱- گستردن، پخش شدن.
۲- سرپیچی کردن.