لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
چ
(حر.) هفتمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد، برابر عددِ ۳ میباشد و در زبان عرب وجود ندارد.
چابک
(بُ)(ص.)
۱- چست و چالاک، زرنگ.
۲- ماهر، زبردست.
چابک دست
(~. دَ)(ص مر.) ماهر، زبردست.
چابک سوار
(~. سَ) (ص مر.) سوارکار ماهر.
چابکی
(~.)
۱- (حامص.) چالاکی، چستی.
۲- (اِ.) اسب راهوار که اگر تازیانه بر او زنند راه را غلط نکند.
چاتمه
(مِ یا مَ) [ تر. ] (اِ.) وضع استوار چند تفنگ بر روی زمین بدین نحو که ته آنها را با فاصله کمی از هم روی زمین قرار و سر آنها را به هم تکیه دهند تا به صورت مخروطی ...
چاتمه زدن
(~. زَ دَ) [ تر - فا. ] (مص م.)
۱- قرار دادن تفنگها به شکل چاتمه.
۲- توقف عدهای از قراولان در محلی.
چاتمه فنگ
(~. فَ) (اِمر.) = چاتمه تفنگ: فرمانی است که فرمانده به سربازان دهد و آنان تفنگهای خود را به شکل چاتمه بر روی زمین قرار دهند.
چاخان
[ تر. ] (ص.) دروغگو، حقه باز.
چاخچور
(اِ.) نک چاقچور.
چادر
(دُ)(اِ.)۱ - پوششی برای خانمها.
۲- خیمه، پرده بزرگ.
۳- سایبان.
چادرشب
(~. شَ) (اِمر.) پارچهای که رختخواب را در آن میپیچند.
چادرنشین
(~. نِ) (ص مر.) صحرانشین، طوایفی که در یک جا ساکن نبوده، ییلاق و قشلاق میکنند.
چادرنماز
(~. نَ) (اِمر.) چادری از جنس پارچههای نازک که زنان در خانه یا به هنگام نماز بر سر میکنند.
چادرچاقچوری
(~.) (ص مر.)
۱- دارای هر دو پوشش چادر و چاقچور.
۲- (کن) پی گیر در پوشاندن سر و روی.
چار
(اِ.) چهار.
چار
[ په. ] (اِ.) چاره.
چارت
[ انگ. ] (اِ.) نمودار یا طرحی که مجموعهای از اطلاعات را به صورت فشرده نشان میدهد.
چارق
(رُ) [ تر. ] (اِ.) کفشی چرمی با بندهای بلند که به دور پا پیچیده میشود.
چارقب
(قَ) [ فا - ع. ] (اِمر.) نوعی از لباس پادشاهان و امراء. ضح - برخی «چارقد» را محرف همین کلمه دانند.