لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بااطلاع
(اِ طِّ) [ ع - فا. ] (ص مر.) مطلع، آگاه.
باانصاف
(اِ) [ فا - ع. ] (ص مر.) منصف، عادل.
باانضباط
(اِ ض ِ) [ فا - ع. ] (ص مر.)
۱- منضبط، مرتب.
۲- کسی که کاملاً مقررات نظام را مراعات کند. مق بی انضباط.
بااهمیت
(اَ هَ مّ یَّ) [ فا - ع. ] (ص مر.) ارجمند، باارزش. مق بی اهمیت.
باایمان
[ فا - ع. ] (ص مر.) مؤمن، باعقیده. مق بی ایمان.
باب
( اِ.) = بابا. بابو: پدر.
باب
(ص.)
۱- درخور، شایسته، لایق.
۲- مرسوم، معمول. ؛ ~ طبع مطابق طبع. ؛ ~ دندان هر چیز موافق با ذوق، غذای مطابق سلیقه.
باب
[ ع. ] (اِ.)۱ - در، دروازه.
۲- بخشی از کتاب.
۳- تنگه میان دو خشکی.
۴- واحدی برای شمارش خانه و مغازه.
۵- قسم، گونه.
۶- باره، خصوص: در باب فلانی.
۷- بارگاه سلطان.
باب الحوائج
(بُ لْ حَ ئِ) [ ع. ] (ص مر.)
۱- آستانه رفع حاجتها.
۲- لقب حضرت موسی ابن جعفر امام هفتم شیعیان.
۳- لقب حضرت عباس ابن علی برادر امام حسین (ع).
باب دندان
(بِ دَ) (ص مر.) چیزی که با ذوق و سلیقه جور دربیاید.
باب شدن
(شُ دَ) (مص ل.) مد شدن، معمول شدن.
بابا
( اِ.)
۱- پدر.
۲- پدربزرگ.
۳- عنوانی برای عارفان و حکیمان: باباافضل، باباطاهر.
۴- شخص، کس (عنوانی غیرمحترمانه).
باباآدم
(دَ) (اِمر.) گیاه علفی پایا از تیره مرکبان با برگهای پهن.
بابابزرگ
(بُ زُ) (اِمر.) پدربزرگ، نیا.
باباشمل
(شَ مَ) (ص. اِ.)
۱- کنایه از: شخص درشت اندام و دارای رفتار خشن و بی ادبانه.
۲- لوطی، جاهل.
باباغوری
(اِمر.) (عا.)
۱- نوعی کوری که چشم ورم کرده، بزرگ تر از حد معمول میشود.
۲- نوعی مهره گرد سیاه و سفید که برای دفع چشم زخم بر گردن کودکان آویزند.
بابانوئل
(ئِ) [ فر. ] (اِمر.) کسی که خود را در شب عی د میلاد مسیح به صورت پیرمردی سپید موی با جامه و شب کلاه سرخ درمی آورد و لباس نو و شیرینی و اسباب بازی برای کودکان میآورد.
بابانوروز
(نُ) (اِمر.) در اصطلاح کودکان، پیری که به شب نوروز (شب اول سال) جامه نو و شیرینی و بازیچه برای کودکان آرد. نظیر بابانوئل مسیحیان.
باباکرم
(کَ رَ) [ فا - ع. ] (اِ.) نوعی رقص ایرانی.
بابت
(بَ) [ ع. بابه ] ( اِ.)
۱- شایسته، سزاوار، درخور.
۲- از باب، در عوض، درخصوص.
۳- هم طراز، نظیر.