لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بابرکت
(بَ رَ کَ) (ص مر.)
۱- دارای برکت.
۲- (عا.) هر چیز که بیش از تصور افزون آید مانند: غذا، پارچه و غیره.
بابزن
(زَ) (اِ.) سیخ کباب.
بابل
(بِ) (اِ.) مغرب.
بابلی
(بِ) (ص نسب)
۱- منسوب به بابِل.
۲- کنایه از: جادوگر.
بابوفیسم
(بُ) [ فر. ] (اِ.) نام جنبشی انقلابی در فرانسه قرن ۱۸ به رهبری فرانسوا نوئل بابوف که هدف آن ایجاد جمهوری برابری بود - رفتار یکسان با همه افراد در همه امور اجتماعی - بابوفیها ...
بابونه
(نِ) (اِ.) گیاهی خوشبو و پُر برگ با شاخههای سبز و باریک و برگهای ریز که دارای گلهای سفیدی است و میان آنها زرد است، در زمینهای شنی و کنار آبگیرها میروید. بابونک، بانونج، هم گفته میشود.
بابک
(بَ) (اِ.) پدر.
بابی
(ص نسب.) منسوب به سید علی محمد باب، از فرقه بابیه.
باتجربه
(تَ رِ بِ) [ فا - ع. ] (ص مر.) مجرب، کاردان.
باتره
(تَ رَ) (اِ.) دف، دایره.
باتری
[ فر. ] (اِ.) = باطری: مجموعهای است از چند واحد الکتروشیمیایی یا انباره که محل ذخیره نیروی الکتریستهاست.
باتلاق
[ فر. ] (اِ.) = باطلاق: پهنه زمینی که به علت نداشتن راه زه کشی، رطوبت در آن اشباع شده، به حالت سست و اسفنجی در آمده، گاه تمام یا بخشی از آن را آب فراگرفته، یا گیاهانی بر آن ...
باتون
[ فر. ] (اِ.) = باتوم. باطوم: میله کوتاهی از چوب یا لاستیک که پاسبانان بر کمر میآویزند و برای سرکوب کردن شورش و جنجال از آن استفاده میکنند.
باج
[ په. ] (اِ.) کلیه دعاهای مختصر که زرتشیتان آهسته به زبان میرانند. واج و واژ و باژ نیز گویند.
باج
(اِ.)
۱- آنچه که در قدیم پادشاهان بزرگ از فرمانروایان زیردست میگرفتند.
۲- خراج، مالیات، عوارض.
۳- گمرک.
۴- جزیه. ؛ ~به شغال ندادن به زور و قلدری تسلیم نشدن.
باج بگیر
(بِ) (ص مر.) باج گیر، کسی که به سبب زور و نفوذ خود از دکان دارها و غیره وجوهی اخذ کند.
باج خانه
(نِ) (اِمر.) گمرک، محل گرفتن باج.
باج سبیل
(جِ س ِ) (اِمر.)با زور و قلدری و به ناحق پول و وجه یا جنس و امثال آن از کسی گرفتن و آن غالباً با «گرفتن» و «دادن» استعمال شود.
باجربزه
(جُ بُ ز ِ) (ص مر.) لایق، شایسته، با قدرت، مدیر.
باجناق
[ تر. ] (ص. اِ.) = باجناغ: دو مردی که با دو خواهر ازدواج کرده باشند، هم ریش.