لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بارخیمه
(خَ یْ مِ) [ فا - ع. ] (اِمر.)
۱- قرارگاه باج گیران در راهها و گذرگاهها.
۲- محصل مالیات، باج گیر.
بارد
(رِ) [ ع. ] (ص.)
۱- سرد.
۲- بی ذوق، بی - احساس.
۳- یکی از مزاجهای نه گانه طب قدیم. ج. بوارد.
باردار
(اِفا.)
۱- میوه دار.
۲- آبستن، حامله.
بارداری
(حامص.) حاملگی، آبستنی.
باردان
(اِ.) ظرف.
بارز
(رِ) [ ع. ] (ص.) آشکار، هویدا.
بارزد
(زَ) (اِمر.) گیاهی است از تیره چتریان که دارای برگهای نسبتاً پهن با بریدگیهای زیاد میباشد. گلهایش زرد و میوه اش به قطر دو میلی متر و درازی یک سانتیمتر است ؛ اثنان و اسنان نیز گویند.
بارش
(رِ) (اِمص.) باریدن.
بارع
(رِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- نیکو.
۲- کسی که در دانش و کمال بر دیگری برتری دارد.
بارعام
(رِ) [ فا - ع. ] (اِمر.) اجازه ورود به همگان برای حضور در برابر شاه.
بارفتن
(فَ تَ) [ ازفر. ] (اِ.) فرآوردههای بلوری مات به صورت ظروف و اشیاء تزیینی نیمه شفاف که از نوعی خاک چینی ساخته شدهاند.
بارفروش
(فُ) (ص فا.) آن که تره بار را کلی فروشد.
بارفیکس
[ فر. ] (اِ.) میلهای که به طور افقی روی دو پایه عمودی نصب شده و روی آن نرمش و ورزش خاصی انجام میدهند.
بارق
(رِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- برق زننده، درخشنده.
۲- ابر با برق و درخشنده.
بارقه
(ر ِ ق ِ) [ ع. بارقه ] (اِفا.)
۱- برق زننده، درخشنده.
۲- ابر با برق و درخشنده.
بارم
(رِ) [ فر. ] (اِ.) جدول یا مقیاس تعیین شده برای نمره گذاری، شمارک. (فره).
بارمایه
(یِ) (اِمر.) زادراه، توشه برای مسافرت.
بارنامه
(مِ) (اِمر.)
۱- اجازه حضور به درگاه شاهان.
۲- برگهای که در آن نوع کالا، وزن و مشخصات گیرنده و فرستنده کالا در آن نوشته شود.
۳- تجمل، تفاخر، غرور.
بارنهادن
(نَ دَ) (مص م.) زادن، زاییدن.
باره
(رِ) (اِ.)
۱- دیوار قلعه، حصار.
۲- بارگی، اسب.