لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
بحلی
(بِ حِ) [ فا - ع. ] (مص ل.) حلالیت طلبیدن، حلال کردن.
بحمدالله
(بِ حَ دِ لْ لا) [ ع. ] (شب جم.) سپاس خدای را، ستایش خدای را. ؛ ~والمنه سپاس خدای را و منت از او.
بحور
(بُ) [ ع. ] (اِ.) جِ بحر؛ دریاها.
بحیره
(بُ حَ رِ) [ ع. بحیره ] (اِمصغ.) دریاچه.
بخ
(بَ) [ ع. ] (شب جم.) زه، خوشا.
بخار
(بُ) [ ع. ] (اِ.) گازی که از مواد مرطوب در حال تبخیر جدا شود یا در اثر حرارت از مایعات یا جامدات برخیزد و به هوا رود.
بخاری
(~.) (ص نسب.) (اِمر.) دستگاهی که در زمستان برای گرم کردن هوای فضاهای بسته مثل اتاق، کلاس، مغاز، و... به کار برند و در آن با سوزاندن نفت، هیزم و غیره حرارت ایجاد شود.
بخت
(بَ) (اِ.) طالع، اقبال، مجازاً زناشویی در مورد دختر یا زن.
بخته
(بَ تِ) (ص. اِ.)
۱- گوسفند سه ساله یا چهار ساله.
۲- فربه، چاق.
بخته کردن
(~. کَ دَ)(مص ل.)قوام بخشیدن.
بختو
(بُ تُ) (اِ.)
۱- رعد، تندر.
۲- هر چیز غرنده.
بختور
(بَ وَ) (ص.) خوشبخت، بختیار.
بختک
(بَ تَ) (اِ.)
۱- کابوس.
۲- موجودی خیالی.
بختی
(بُ) (اِ.) شتر قوی هیکل دو کوهانه.
بختیار
(بَ) (ص مر.) با اقبال، خوشبخت.
بخرد
(بِ رَ) (ص مر.) خردمند، حکیم.
بخس
(بَ) [ ع. ] (ص.)
۱- زراعت دیم.
۲- ارزان، ناچیز.
بخسیدن
(بَ دَ) (مص ل.)
۱- رنجیدن.
۲- پژمردن.
۳- گداختن.
بخسیده
(بَ دِ)(ص مف.)۱ - گداخته.
۲- پژمرده.
۳- رنجیده.
بخش
(بَ) [ په. ] (اِ.)
۱- قسمت، بهره.
۲- تقسیم.
۳- در تقسیمات کشوری، از شهر کوچکتر و از ده بزرگتر که شامل چند روستا میشود.
۴- چند کشتی جنگی که تحت فرماندهی یک تن باشد؛ اسکادران.
۵- واحدی از یک سازمان که ...