لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
همین
(هَ)
۱- (ص اشاره، مبهم) خود این، هم این.
۲- عین این.
۳- (ضم.) این.
هن و هن
(هِ نُ هِ) (اِمر.) (عا.) نفس نفس زدن.
هناسه
(هَ سَ یا س) (اِ.) (عا.)
۱- نفس نفس زدن.
۲- اضطراب.
هنایش
(هَ یِ) (اِمص.) تأثیر، اثر.
هناییدن
(هَ دَ) (مص ل.) اثر کردن.
هنباز
(هَ) (ص.) انباز، شریک.
هنجار
(هَ) (اِ.)
۱- روش، طریق.
۲- قاعده، قانون.
هنجام
(هَ) (ص.) بیکار، تنبل، کاهل.
هنجیدن
(هَ دَ) [ په. ] (مص م.)
۱- برکشیدن، بیرون کشیدن.
۲- پوست کندن.
هند
(هَ) (اِ.)
۱- قاعده، قانون.
۲- راه طریق.
هند بال
(هَ) [ انگ. ] (اِ.) نوعی بازی گروهی شبیه به فوتبال که توپ آن کوچک تر از توپ فوتبال است و با دست بازی میشود.
هندباج
(هِ) [ ع. ] (اِ.) = هندباء: گیاهی تلخ که در فارسی کاسنی گویند.
هندسه
(هِ دِ س) [ ع. هندسه ] (اِ.) معرُبِ اندازه. علمی که درباره اشکال، ابعاد و اندازه گیریها بحث میکند.
هندل
(هِ دِ) [ انگ. ] (اِ.) ابزاری فلزی که به وسیله چرخاندن آن اتومبیلهایی راکه استارت الکتریکی ندارد روشن میکنند.
هندو
(ه) (ص.)
۱- اهل هند.
۲- سیاه از هر چیز.
۳- بنده، غلام.
۴- نگهبان.
۵- مجازاً به معنای: خال، زلف، کفر، کافر، دزد.
هندوان
(هِ دُ) (اِ.) جِ هندو.
هندوانه
(هِ دِ نِ) (اِ.) گیاهی است علفی از تیره کدوییان، میوه آن درشت کروی یا بیضوی است و مغز آن لطیف و آبدار و سرخ یا زرد رنگ است. تخمهای ریز دارد و تفت داده آن یک قسم آجیل است. ...
هندوبار
(هِ) (اِ.) هندوستان.
هندی کم
(هَ کَ) [ انگ. ] (اِ.) نام تجاری دوربین فیلم برداری قابل حمل با دست برای تهیه فیلمهای ویدیویی.
هنر
(هُ نَ) [ په. ] (اِ.)
۱- فضل، کار برجسته و نمایان.
۲- زیرکی.
۳- پیشه و صنعت.
۴- تقوی، پرهیزگاری.
۵- هر یک از هنرهای زیبا.