لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
پناهنده
(پَ هَ دِ یا دَ) (اِفا.) آن که به کسی یا چیزی پناه برد، زینهاری، ملتجی. ؛~ اجتماعی کسی که به خاطر رواج تعصب دینی یا اجتماعی یا ناامنی و جنگ در میهنش به کشور دیگری پناه میبرد. ...
پنبه
(پَ بِ) (اِ.) گیاهی علفی و یک ساله که از غوزه آن ریسمان و پارچه درست کنند. ؛با ~ سر کسی را بریدن آهسته و نرم نرم کسی را بی آن که متوجه باشد به نابودی کشاندن.
پنبه درگوش
(~. دَ) (ص مر.) غافل، پند نشنو.
پنبه زدن
(~. زَ دَ) (مص ل.)
۱- بیرون کردن پنبه از تخم.
۲- پر کردن پنبه در چیزی.
پنبه زن
(~. زَ) (ص فا.) کسی که پنبه را با کمان میزند تا از هم باز شوند.
پنبه شدن
(~. شُ دَ) (مص ل.)
۱- نرم و سفید شدن.
۲- نرم و هموار شدن.
۳- گریختن.
۴- متفرق و پریشان گردیدن.
۵- از کسی بی موجب بریدن، به هرزه بریدن.
۶- بیهوده شدن، باطل و بی سود ماندن کار و سخنهای پیشین.
پنبه غاز کردن
(~. کَ دَ) (مص م.) حلاجی کردن، پنبه زدن.
پنبه کردن
(~. کَ دَ)
۱- (مص ل.) گریختن.
۲- (مص م.) پراکنده ساختن.
۳- خاموش کردن.
۴- منکر شدن.
۵- عاجز گردانیدن.
پنتی
(پِ) (ص.) (عا.)
۱- آن که از شوخی و پلیدی احتراز نکند، کسی که نظافت نداند.
۲- بیکار، لش، بی غیرت، لاابالی، (در اصطلاح م شتیان مقابل لوطی).
پنج
و شش (پَ جُ ش ِ) (اِمر.) حواس پنجگانه و جهات شش گانه.
پنج
(پَ)
۱- عدد پس از چهار و پیش از شش.
۲- حواس خمسه.
۳- پنجه.
پنج تن
(~. تَ) (اِمر.) پنج تن آل عبا، خمسه آل عبا، خمسه طیبه: مراد محمد رسول الله (ص)، علی (ع)، فاطمه (س)، حسن (ع)، حسین (ع) است.
پنج سیری
(پَ) (اِمر.)
۱- وزنهای معادل ۳۷۵ گرم.
۲- مقدار عرقی که در یک بطری میریختند.
پنج شاخ
(~.) (اِمر.) پنج انگشت.
پنج نوبت
(پَ. نُ بَ) [ فا - ع. ] (اِمر.)
۱- پنج بار نواختن کوس یا دهل و نقاره در مدت شبانه روز بر در سرای سلاطین.
۲- پنج وقت نماز.
پنج نوبت زدن
(~. زَ دَ) [ فا - ع. ] (مص ل.) اظهار جاه و سلطنت کردن.
پنج نوش
(~.) (اِمر.) معجونی که در قدیم پزشکان از پنج داروی مقوی میساختند.
پنج وشش وهفت وچهار
(پَ جُ ش ِ شُ هَ تُ چَ) (اِمر.) کنایه از: پنج حس و شش جهت و هفت کوکب و چهار طبع.
پنج پا
(پَ) (اِمر.)
۱- خرچنگ.
۲- برج چهارم از دوازده برج فلکی، برج سرطان.
پنج پوشیده
(~. دِ) (اِمر.) خمسه محتجبهاست و آن پنج علم است: اول کیمیا، دوم لیمیا، سوم سیمیا، چهارم ریمیا، پنجم هیمیا.