لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
افسردن
(اَ سُ دَ) [ په. ] (مص ل.)۱ - پژمردن.
۲- اندوهگین شدن.
۳- منجمد گشتن.۴ - دلسرد شدن.
افسرده
(اَ سُ دِ) (ص مف.)
۱- پژمرده.
۲- اندوهگین.
۳- منجمد.
۴- دلسرد.
افسوس
( اَ ) [ په. ] (اِ.)
۱- ریشخند، تمسخر.
۲- دریغ، حسرت.
۳- ظلم، ستم.
افسوس کردن
(~. کَ دَ) (مص م.) مسخره کردن، به ریشخند گرفتن.
افسون
( اَ ) (اِ.)۱ - مکر، تزویر.
۲- سحر، جادو.
افسون دمیدن
(~. دَ دَ)(مص ل.) سحر گفتن، جادو کردن.
افشاء
( اِ ) [ ع. ] (مص م.) آشکار کردن، فاش نمودن.
افشار
( اَ ) (اِ.)گوشهای است در دستگاه شور.
افشاری
(~.) (ص نسب. اِمر.) یکی از آوازهای ایرانی، مغموم و دردناک، از متعلقات شور.
افشان
( اَ ) (ری. اِفا.) در بعضی کلمات مرکب به معنی افشاینده آید: آتش فشان، گل افشان، زرافشان.
افشاندن
(اَ دَ) (مص م.)
۱- ریختن و پاشیدن.
۲- کنایه از: خرج کردن.
افشردن
(اَ شُ دَ) (مص م.)
۱- عصاره گرفتن.
۲- محکم کردن.
افشرده
(اَ شُ دَ یا دِ) (ص مف.)
۱- فشار داده شده.
۲- آبی که از فشردن میوه گیرند.
افشره
(اَ شُ رِ) (اِ.) آب میوه.
افشه
(اَ ش ِ) (اِ.) گندم نیم کوفته، بلغور.
افشون
( اَ ) (اِ.) ابزاری چوبی با نوکی چهار یا پنج شاخه (مانند پنجه دست) که به وسیله آن غله کوفته را به باد میدادند تا دانه را از کاه جدا سازد؛ انگشته، هم گویند.
افشک
(اَ شَ) (اِ.) = افشنگ. افشنک. اپشک: شبنم، ژاله.
افصاح
(اِ.) [ ع. ]
۱- (مص ل.) زبان آور شدن، شیوا شدن.
۲- (اِمص.) زبان آوری.
افصح
(اَ صَ) [ ع. ] (ص تف.) زبان آورتر، شیواتر.
افضال
( اِ ) [ ع. ]
۱- (مص م.) افزون کردن.
۲- نیکویی و احسان کردن.
۳- سپاس نهادن.
۴- برتری داشتن.
۵- (اِمص.) بخشش. ج. افضالات.